• اخبار

ره پویان وصال ( شهدای مهندسین فاوا )

ره پویان وصال ( شهدای مهندسین فاوا )
نام : سید هاشم نام خانوادگی : حریربافان نام پدر : سیدحسن استان محل تولد : تهران تاریخ تولد : 1341 دانشگاه : صنعتی شریف رشته تحصیلی : مهندسی برق مدرک تحصیلی : کارشناسی محل شهادت : فکه تاریخ شهادت : 1365/02/13
 
زندگی نامه شهید سیدهاشم حریربافان
بسم رب الشهدا
میان هزاران هزار کهکشان عالم و میان میلیاردها ستاره و کهکشان، ستاره کوچکی هست که سیاره ای همچون گرد خاک در محیط آن معلق می گردد و در این سیاره موجودی کوچک، ولی دریایی از وجود زندگی می کند که ارزشش می تواند از کل عظمت خلقت بیشتر شود.
تو گویی که تمام خلقت فقط برای وجود او درست شده و آفرینش با وسعت کهکشانها عظمت خود را خواسته بر او نشان دهد.
در میان گذران تاریخ از زمانی که پای آدم بر سفره زمین گذارده شده دو جبهه الهی و شیطانی همیشه در وجود خودنمایی می کرده یکی نیکی و دیگری پلیدی.
همیشه دو گونه بشر برای پایداری خود تلاش کرده و موفق شده یکی حق و دیگری باطل.
دست آفرینش برای پایداری حق نیکانی را بر می گزیند و آنها را رشد می دهد و برای دیگران الگو می سازد.
یکی از این الگویان محمد(ص) است که با نور قدوم خود راهی به وسعت تاریخ برای بشر روشن ساخت و اسن راه بعد از شکست چهارده کنگره در کسری به افق پیوست.
آری بعد از گذشت چهارده قرن در سرزمین ایران پدیده ای در حقیقت حق بوجود آمد و انسانهایی قدوم خود را بر زمین نهادند که تمامی تاریخ برای آمدنشان روز شماری می کرد آنان کسانی بودند که به امر خداوند فرشتگان بر آستانشان سجده کردند.مسجود فرشتگان شدند.
زبان ناتوان است که از مقامشان، محبوبیتشان و آرمانهایشان سخن گوید. به هر کس گویی که شهیدت که بود جواب این است که خدا داند و بس، بله عظمت تاریخ هم در برابر وسعت او گنگ است چه رسد به ما. از میان خیلی انسانهای آموخته، شهیدی را نام می بریم که فقط حق او را می شناسد و برای خود آورده بود و در دامان انسانیت پرورش داد و برای خود او را به عالم معنی برد.
او عظمتی داشت به وسعت کواکب تو گویی که خداوند تمام انسانیت را در آن نهاد.
هم حلم داشت هم علم، هم شجاعت، داشت هم بخشندگی . شهید ما سید هاشم در اوایل پاییز چشم خود را بر دنیای مادی باز کرد و نور وجود او خانواده حریر بافان را روشن ساخت و بوی او تا ابد خاندانش را عطر آگین کرد.
او کودکی با وقار،با عظمت ، متین و جذاب بود. یکی از خصایص مهم او همان وقار و شخصیتش می باشد که زبانزد تمامی دوستان و جزو شاخصهای وحودی او در تمام زندگی پر بارش است.
سید هاشم فرزند اول خانواده و از هوش سرشاری برخوار بود.
پدرش کارگری متدین و جزو معتمدان دوستان و فامیل و مادری درست کردار، مسولیت پرورش وی را به عهده داشته و چه خوب گلی را به ثمر رسانده و به تاریخ انسانیت هدیه کردند.
سید دوران کودکی خود را در محل تولد که یکی از مناطق جنوبی تهران است سپری کرد و در سن هفت سالگی پای به مکان علم گذاشت در مدرسه جزو شاگردان ممتاز و از محاسن بیشماری برخوردار بود.
بارها می شد که معلمانش، مادر را بخاطر داشتن چنین فرزندی ستایش می کردند.
زندگی او همیشه بر پایه نظم و نظافت پایدار بود. از همان کودکی انگار که از مکتب اجدادش کمال را به ارث برده باشد، تمامی پاکی ها را همراه داشت که خود آموخته بود که چه کند تا به منزلگه مقصود رسد.
با نظم و برنامه ای که داشت هم کمکی بود در خانه هم محصلی بود در مدرسه. از همان طفولیت سخت به عبادت علاقه داشت و نماز خواندن را فرا گرفت و دیده نشد که دفعه ای نمازش را قضا کند .
از او خاطره های بسیار است که یکی را بیان می کنیم، زمانی از طرف مدرسه شاگردان ممتاز را برای گردش تابستانی برگذیدند و به مسافرتی در شمال کشور بردند . هاشم  نیز جزو آنان خود را مهیای سفر نمود.مادر مقدار مختصری پول به وی داد که اگر کودکش چیزی برای خود خواست بتواند بخرد بعد از چند روز که سبد برگشت با کمال تعجب دیده شد که او با آن روح لطیف کودکانه تمامی خواسته های خود را لگد کرده و تمامی پول را برای خانواده و چند کودک فامیل سوغات سفر آورده، بله او همه چیز را خود آموخته بود با آن مختصر پول حتی یکی از اقوام نزدیک را فراموش نکرده بود و هدیه های ارزان قیمت ولی دریایی از محبت برایشان به همراه داشت.
سالها می گذشت و او را به وصال نزدیکتر.در سال 1352 دوران تحصیلی راهنمایی او آغاز شد و این دوران نیز او از ارشد های مدرسه بود و مربیانش سخت به وی علاقه مند بودند.
دوران متوسطه را در دبیرستان دارالفنون رشته ریاضیات آغاز به تحصیل نموده و با نمراتی عالی دو سال را در آنجا گذراند .
سال دوم متوسطه  بود که شور انقلابی سراسر کشور اسلامی پرنمود و زلزله ای در خطه ایران به وجود آمد. سید در این امواج خروشان غلطید و بر سد استبداد همچون پتک سهمناک فرود آمد و طلوع اسلام راستین در غروب سیاهی و ابر تیرگی را باعث شد.
او با مطالعه کتاب های سیاسی و عقیدتی چشم خود را بیشتر بر عالم باز نمود و چیزی را دید که میلیون ها انسان از دیدنش عاجزند .
دو سال آخر تحصیل او مصادف با مبارزات و سازندگیها بود ولی این کار نیز با برنامه ریزی درسی سبب سستی در عملش نشد و با معدل عالی موفق به اخذ دیپلم گردید.
بعد از اتمام تحصیل متوسطه مدتی در مناطق محروم با و با کار در جهاد سازندگی گذراند و به مناطقی همچون کهنوج رفت و مدتی بعد به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و به خیل این یاران راستین اسلام و امام  پیوست. در سپاه مسولیت های مختلفی را عهده دار بود و یکی از خصایصی که دوستانش مطرح می کنند احساس مسولیت در او بود که وقتی عهده دار عملی می گردید هم غمش همان بود و روز و شب نمی شناخت . سید بعد از وارد شدن به سپاه بیشتر اوقات و حتی شبها در محل کار بود و کمتر به منزل می آمد و مسولیت های حساسی نیز به عهده اش گذاشته شد.
روزی از اوسوال کردم که آفا شما در سپاه چه می کنید، ایشان با لبخندی که یاد آور سیمای جدش بود جواب داد که جاروکش سپاهم، به شوخی گفتم که جارویت را انگار جا گذارده ای، خندید و جواب داد سپاه که بالا و پایین ندارد. دربان سپاه با قایم  مقام سپاه یکی است در آنجا یکی را می توان یافت.
او در مدت چند سال خدمت در سپاه بارها برای مدتهای کوتاه به مناطق جنگی رفت ولی چون سپاه اجازه نمی داد که آنجا بماند بیشتر حالت بازدید داشت نه یک رزمیدن، برای همین امر از این قضیه همیشه احساس ناراحتی می کرد و یکبار گفته دوست می دارم به جبهه بروم و در آنجا بمانم و اگر سپاه اجازه ندهد از آنجا خارج شده و همچون بسیجی ساده ای به این کار مبادرت خواهم کرد.           
سید هاشم در کنکور سال 1363 شرکت کرد و در رشته مهندسی برق (مخابرات) دانشگاه صنعتی شریف قبول شد و به خاطر مسولیت هایی که در سپاه داشت یک ترم از تحصیل عقب ماند.
از آغاز شروع به تحصیل با علاقه ای که به علم و دانش داشت شب و روز در این کار نمی شناخت و همیشه او را همراه کتاب وغرق در مطالعه می دیدیم و بارها می شد که تا صبح درس می خواند و گهگاه که خسته می شد تجدید وضو کرده و باز درس می خواند .
او به نماز جمعه و نماز اول وقت اهمیت خاصی می داد و هیچکاری نمی توانست او را از این دو وظیفه غافل کند. وی در جهاد دانشگاهی شرکت فعال داشت و چند مدتی که در این دانشگاه بود پیشرفت های چشمگیری داشت. سید هاشم دو ترم در دانشگاه را با معدل عالی گذراند و ترم سوم را می گذراند که در اوایل سال 1365 (بعد از سخنرانی پرشور حضرت امام و دعوت برای یکسره کردن کار جنگ با بعثیون) خود را مهیای رفتن کرد.
پدرش به او گفت که شما نروید و بگذارید ما برویم و شما باشید بیشتر کار خواهید کرد. سید هاشم گفت: که هر کس برای خود میرود شما هم بیایید. "انگار می دانست که وصالش با معبود نزدیک شده و خدایش او را دعوت کرده است." خمس مالش را حساب کرد و وصیتی نوشته داخل کتابخانه خود گذاشت، بر روی بعضی از وسایلش تکه کاغذی بود که بعد از شهادتش با آنها چه شود.در روز 18 فروردین ماه عازم میدان رزم با کفار بعثی شد.
چند روز بعد به خاطر اینکه رزمندگان را به مرخصی فرستاده بودند، ایشان نیز برای مدتی به تهران بازگشت و در روز میلاد امام عصر (عج) 15 اردیبهشت دوباره او به همراه شهید مرتضی پالیزوانی که از موقع آشنایی در مدرسه سخت به او دل بسته بود به مناطق جنگی بازگشت و یک هفته از این رفتن نمی گذشت که نزدیک نیمه شب جمعه 12 اردیبهشت ماه سال 1365 این بنده خدا که یک لحظه آرام نداشت به همراه مرتضی با خمپاره ای از سوی دژخیمان بعثی به ملکوت اعلی پر کشیدند و خون خود را در راه آرمان های مقدس اسلام هدیه نمودند.
نامشان و یادشان تا ابد بر عالم نگشته باد.
پیکر مطهر شهیدسید هاشم حریر بافان نزدیک به یک ماه به علت وجود دشمن و نبودن امکان پیشروی در منطقه فکه ماند و در روز 6 خرداد ماه با شکوه تشییع و در قطعه 53 بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
"یادشان پایدار باد"
 
 خاطراتی از شهید سیدهاشم حریربافان
نسبت مصاحبه شونده با شهید : پدر
حاج آقا  آیا از دوره قبل از تولد ایشان خاطره خاصی دارید ؟
قبل از تولّد ؟
آیا مادرشان قبل از تولد یا هنگام تولد ایشان کار خاصی می کردند ؟
مادر ایشان همیشه سعی می کرد ، در زمانی که ایشان را حامله بود ، قرآن زیاد بخواند و مسجد بیشتر برود . با اینکه خیلی جوان بود و می خواست که وی را به شاه عبدالعظیم ببرم ، چون اولاد اولشان بود ، ...
حاج آقا ، در دوران قبل از 7 سالگی و مدرسه دوران خردسالی ؟ ...
ایشان در دوران خردسالی بچه بسیار بانظمی بود .
بیشتر چه کاری انجام می داد ؟
در خانه بیشتر دوست داشت که به او بگویم برو چیزی بگیر . بیشتر دوست داشت که در خانه خدمت کند ( با همان کوچیکش ) کاری بکنه ... هی سؤال می کرد من چه کار کنم ؟ ... وقتی ما به مسجد می رفتیم خیلی دوست داشت او را با خود ببریم . وقتی به سینما می رفتیم فقط گریه می کرد ( که ما آن زمان به سینما هم می رفتیم ) . زمان جوانی مان بود دیگر . یک وقتی یک فیلمی که می رفتیم او از همان اولی که به سینما وارد می شد گریه می کرد ، شدید بی تابی می کرد تا بیاید بیرون .
چرا ؟
دوست نداشت . حالا نمی دانم تاریکی اش را دوست نداشت ...
اصلا حال دیگری می شد ، منقلب می شد به ما هم سخت می گذراند ، طوری که مجبور می شدیم بیاییم بیرون . این عادت بچگی اش بود ، قبل از مدرسه اش ، دوران طفولیش .
 از آن بچگی اش عادت داشت لباسهایش را شب که می خواست بخوابد قشنگ تا می کرد و می گذاشت زیر متکا یا زیر تشکش تا این لباس ها قشنگ اتو کشیده و صاف باشد .
همیشه دوست داشت کلاه بر سرش بگذارد ، هیچ وقت نمی خواست سرش باز باشد . عادت عجیبی به کلاه بر سر گذاشتن داشت .
تا اینکه ما گذاشتیمش مهد کودک، ( چون یک بچه بیشتر نداشتیم ) در مهد کودک خیلی تشویقش می کردند . از نظر نظافت می گفتند خیلی این بچه تمیز و نظیف و با نظم است . خیلی به موقع می رفت و به موقع می آمد . فقط همان خط را می رفت . کمتر هم برای خودش دوست می گرفت . همیشه از بچگی در حال خودش بود . از بچگی سؤالهای زیادی می کرد . راجع به نماز ،چرا نماز می خوانیم ؟ نماز یعنی چی ؟ برای چیست ؟ روزه برای چه می گیریم ؟ سؤالاتی می کرد که یا ما می توانستیم جوابش را بدهیم یا اینکه جواب نمی دادیم .  
تا زمانی که دوره دبستانش شد،  او را گذاشتیم دبستان . یک دفعه هم او در زمان طفولیتش گم شد . یک چند ساعتی مادرش خیلی بی تابی می کرد که ما در شاه عبدالعظیم بودیم که مادرش در نزدیکی آن کارخانه گفت هاشم گم شده ، چه کار کنم ؟ بالاخره آنجا مأمورهای کلانتری پیدایش کرده بودند ( تقریبا چهار سال داشت ) بعد از نصف روز ما پیدایش کردیم . بدون آنکه اصلا ناراحتی بکنه یا گریه کنه ، فقط می گفت می گشتم شما را پیدا کنم .
موقع مدرسه اش شد گذاشتیمش مدرسه . سه سال بود که ما رفتیم شهرستان . در یک شهرستانی زندگی می کردیم که یک روز یادم است برف سنگینی می آمد ، خیلی سنگین ، صبح بود . منزل ما با مغازه فاصله ای داشت  ایشان هم تقریبا 8 سالش بود ، آمد گفت بابا چیزی برای صبحانه می خواهید بخرم ؟ گفتم بابا پنیر نداریم . می توانی در این برف ها بروی پنبه بخری ؟ گفت می روم . من به او پول دادم . رفت پنیر گرفت . وقتی که آمد ، بقیه پول را که به من داد گفتم که بابا این پول زیاد است . من که این پول را به شما دادم هم به شما پنیر داده و هم این مبلغی که این آقا به شما داده اشتباه کرده ، اضافه داده است . بعد گفت چه کار کنم ؟ گفتم تا یادمان نرفته برو پس بده .
مادرش گفت آخر این همه راه در این برف ها را این بچه چه جوری برود ؟ مدرسه اش دیر می شود ! گفتم نه ، این طوری عادت می کند که همیشه حواسش جمع باشد ، کارش هم درست باشد . بگذار هر چقدر هم سختی می کشد این کار را بکند . بالاخره رفت و آن پول را پس داد و وقتی آمد خیلی خوشحال بود از کاری که به این زودی کرده است . خیلی خوشحال شد و تشکّر کرد که بابا چه کار خوبی کردیم . این بابا [ مغازه دار ] خیلی خوشحال شد که من بقیه پولش را بهش پس دادم . گفت بچه جان خدا عاقبتت را به خیر کند .
منزل ما بغل منزل آقای ابوترابی بود . حاج آقا ابوترابی که شهید شدند ، ایشان جوان بودند با پدرشان ، یک برادر دیگر هم داشتند . ما همیشه قبل از انقلاب از فرمایشات ایشان و نصیحت های ایشان استفاده می کردیم . در زمانی بود که این حسینیه ارشاد را ریختند ( ساواک ) گرفتند و دانشجوهای آنجا آمدند ( ما هم راستش قزوین بودیم ) آمدند قزوین . فرار کرده بودند ، آمده بودند قزوین که تعدادی را آنجا آمدند گرفتند . یک تعدادی را هم که شناختند . عرض کنم خدمت شما این بچه از آن زمان می گفت بابا جریان این را برای من تعریف کن ، اینها کی هستند ؟ گفتم خوب شما برو از خودشان سؤال کن . گفت من رویم نمی شود ما گفتیم بله اینها دارند کار اسلامی می کنند و این شاه و اطرافیانش هم نمی گذارند که اینها کار خیر انجام دهند و کارهای درستی برای اسلام بکنند . این است که بنده های خدا را می گیرند . تعدادی را هم از دانشجویان گرفتند که اصلا معلوم نیست چی شد ! که همان اهل آنجا بودند . بعد آقای سید ابوترابی خیلی جوان بود . آن زمان سن ایشان هم کم بود و ایشان مشغول کارهای پیرو خطّ امام بودند . ما هم آن زمان زیاد از امام راستش اطلاعی نداشتیم که امام خمینی در چه خطّی بودند و چه کار می کردند . بعد کم کم آقایی بود که ما در خانه اش می نشستیم به نام آقای بابایی ، ایشان ما را روشن کرد . ایشان سرپرست کارگرهای قزوین بود که جریان اینطوری است که این آقایان دارند ظلم می کنند . دارند برای نسل آینده ما خطّ و نشان می کشند که اینها را از راه اسلام منحرف کنند ... ما هم خلاصه به این بچه آن چیزهایی را که از آن زمان به یاد داشتم گفتیم .
او پیش آهنگ مدرسه شد . با همان کارهایی که ( کارهای خیری که ) در مدرسه می کرد ، یک دست لباس مخصوص از طریق مدرسه به او دادند . ( تشویقش کردند ) از آن زمان که امام را تبعید کرده بودند ، ایشان به دنیا آمد . بعد امام را تبعید کردند . قبل از تبعید سال 42 بود چون ایشان متولّد سال 41 بود . بله بعد ... امام تبعید شده بودند که او کم کم پیرو خطّ امام شد . ما هم شناختی از امام پیدا کردیم توسط همین آقای ابوترابی . او که سال 41 به دنیا آمد تقریبا سال 47 و 48 بود که آن موقع ایشان هم آمد در خط امام شناسی و همان طور بزرگ شد که رفت مدرسه و کم کم رفت دبیرستان که آمدیم تهران ( سه سال قراردادمان تمام شد ) آمدیم تهران که دیگر او از همان بچگی اش در همان فعالیت درس و پیرو خطّ امام بود . تا اینکه دوران دبیرستانش تمام شد . بعد با این آقای مرتضی پالیزبانی دوست شد . آن آقا دانشگاه تهران قبول شد ، ایشان هم رفت دانشگاه شریف . دو تایی قبول شدند و مشغول درس شدند . اینها زمان انقلاب هم فقط اعلامیه چاپ می کردند که ما عکسهایشان را داریم ، عکس های وقتی که می خواستند برای آقای رجائی رأی بگیرند  ایشان را فرستادند زاهدان ، اطراف زاهدان ، تمام دهات های زاهدان که ایشان عکس داشتند و آنجا فعالیت می کرد برای رأی گیری برای آقای رجائی . بعد آمده بود اینجا گریه می کرد می گفت که بابا آنجا خدا می داند این قدر محروم و بدبخت در این دهات ها هستند . اگر ما یک شب برنج می خوردیم ما را تماشا می کردند اصلا نمی دانستند برنج یعنی چی ؟! گریه می کرد به حال آنها ، می گفت این مملکت ما اینقدر هنوز عقب افتاده و بیچاره دارد که بدبخت هایی هستند که اصلا برنج را تا به حال ندیده اند .
بعد تا اینکه زمان جنگ ایشان را فرستادند مسئول اعزام نیرو باشد ، مالک اشتر خیابان خاوران . شب حمله فتح المبین شب عروسی دایی اش بود (مشهد) داشتند عقد می کردند . بعد گفت که بابا شما دیروز متوجه شدید امام سخنرانیشان چه بود ؟ گفتم نه گوش نکردم . گفت ایشان فرمودند هر کاری که دستتان هست واجب جبهه است . شما که سربازی رفته ای دیگر لازم نیست دوره ببینی ، عروسی هم که حالا موقع عروسی نیست (زمان جنگ) حالا آن یک جوانی است دارد زن می گیرد خلاف هم نکرده است . گفتم چکار کنم . گفت شما همین امشب کارهایت را بکن صبح برو جبهه . من توی فامیل اولین کسی بودم که رفتم جبهه که ما الان سه تا شهید داریم . پسر خواهرم ، پسر باجناقم و پسر خودم . یک باجناق هم دارم که ایشان رفت جبهه یک پایش معلول شد . ایشان هم بعد رفت . صبح ما رفتیم از مالک اشتر بلافاصله اسم مرا نوشت . کارت را پر کرد و ما هم شب رسیدیم دوکوهه که حمله فتح المبین همان شب شروع شده بود که ما از بالای آن برج های دو کوهه ، از آن آپارتمان ها آتش بازی فکه را در کوچه تماشا می کردیم . صبح هم اول وقت با آن شنوک ها و هلی کوپترها ما را بردند دشت عباس ، درست وسط عراقی ها . منظور اینکه ایشان تمام کارهایش ، زندگی اش کلا وقف انقلاب و جبهه بود . آن روز لیست حقوقش را مادرش نگاه می کرد دو هزار و پانصد تومان سپاه بهش می داد .هزار و پانصد تومان ، برای تحصیل خود بر می داشت ، هزار تومان هم می ریخت حساب صد امام برای خانه ساختن برای مستضعفان . لیست هایش هست . بعد توی سپاه یک وقت مادرش از او می پرسید مادر تو چه کار می کنی ؟ گفت من خدمتکار آنجا هستم . من آنجا خدمت می کنم ، نظافتچی ، چای درست می کنم . همیشه جوابش این بود . منتهی در وصیت نامه اش نوشته بود بابا بعد از فوت من در آن گنجه بالای کمد دو تا کارتن کتاب است . در یکی از آنها یک کلت است با سه تا خشاب . اینها مال سپاه است ، امانت سپاه است ، شما ببر پادگان ولی عصر اینها را تحویل بده و آمده بود و حاج آقای علوی ایشان نمی دانم برای شما تعریف کرده اند یا نه ؟ حاج آقای علوی هفته قبل از شهادتش گفته بود حاج آقا من عازمم خدمت امام خمینی می خواهم بروم ، اگر شما تشریف می آورید بیاید با هم برویم . آقا  گفته بودند هر ساعتی که بخواهی بروی من هم می آیم . ایشان چون لباس سپاه به تن داشت برایش مسئله ای نبود ، رفتن به آنجا و حاج آقای علوی هم که روحانی است دیگر . رفته بودند آنجا و خدمت امام رسیده بودند عرض کرده بود به امام که ما عازم جبهه هستیم شما دعا کنید ما شهید بشویم . امام فرموده بودند ما دعا می کنیم شما موفق شوید . به حاج آقای علوی گفته بود حاج آقا من سی هزار تومان پول دارم ، امانت داده ام دست کسی و پدرم هم نمی داند بعد از من شما این را بفرمایید خمس اش چقدر است . حاج آقا خمس آن را نوشته بودند . بعد گفته بودند حاج آقا من یک ماه هم روزه بدهکارم ، یک ماه هم نماز . امکان دارد نمازم را نخوانده باشم . این را شما بنویسید و بعد از من به پدرم بگویید . حاج آقا علوی فرمودند که این حرف ها چیه شما دارید می روید جبهه دیگر این حرف ها ... گفته بود احتیاطا من احتیاط می کنم اشکالی دارد ؟ حاج آقا گفته بودند نه اشکالی ندارد . باشد من می نویسم که ایشان بعد از شهادتش آن نوشته را به من دادند . در مسجد دانشگاه می فرمودند که خوشا به حالت با این اولادت ، آن امانت را پس دادی به صاحبش تبریک می گویم بهت واقعا زحمتت هدر نرفت . جایی رفت پسرت که سعادت داشت چون من ساعاتی با او بودم . در تمام زندگیم یادم نمی رود که اینطور جوانهایی در این دانشگاه هستند ما اینها را نمی شناسیم . خداوند انشاء الله عاقبت شما را و شهدا را به خیر کند که به خیر شد ، حاج آقا علوی هم تا چند سال پیش هر وقت من 22 بهمن می رفتم ایشان تا سه چهار سال بلند می شدند داستان این شهید را برای دانشجوها می گفتند . من می گفتم حاج آقا تکرار هم نیاز هست . می گفتند این برادرها نیاز دارند بله باید بدانند که این افرادی بودند که انشاء الله ایشان هم پیرو خط او باشند و این افرادی شهدایی که ما در این دانشگاه داریم یکی از یکی بهتر و عالی تر و تمام بهترین شاگردان این دانشگاه بودند که در راه خدا رفتند . این از زمان طفولیتش تا دانشگاه .
کلّا وضع درسی شان چطور بود ؟
خیلی عالی بود . از آن زمانِ کودکی شاگرد اول هر مدرسه و دبستان و دبیرستان بود تا دانشگاه هم که مدارکش هست و شما می دانید جزو جهاد دانشگاه بود و درسش هم می گویند بسیار عالی بوده .
رابطه اش با خود شما ؟
خیلی عالی ، من از لحاظ دینی ـ یا مادرش یا خواهرش ـ اگر سؤالاتی داشتیم از ایشان سؤال می کردیم یعنی نمی رفتیم رساله را باز کنیم ، نگاه گنیم . از ایشان سؤال می کردیم . ایشان هم به نحو احسن جواب می دادند .
وقتی به شخصی می رسید که ظاهرا دیندار نیست چطور امر به معروفش می کرد که منحرف است ، چطور با وی برخورد می کرد ؟
ایشان سؤالاتی برای دانشگاه طرح کرده بود ، الان در پادگان ولیعصر هم فکر می کنم هنوز هم ادامه دارد ، پذیرش دانشجو برای سپاه ، سؤالاتش را ایشان طرح می کرد که من رفتم آنجا عکسش هم هنوز ـ تا چند سال پیش ـ بود و طرح سید هاشم هم در پادگان ولی عصر ـ عشرت آباد ـ سابق پیاده می شود .
چه کتاب هایی می خواند ؟ اهل مطالعه بود ؟
بله ، بله ، شب هایی بود که در خانه چراغ اتاقش روشن بود . ساعت 2 و 3 مادرش می رفت یا مشغول مطالعه بود یا نماز شب . نماز شب مرتب می خواند .
می شود از یکی از فضیلت هایی که خاص است ، خیلی برایش اهمیت داشت ، خاطره ای بگویید ؟
خیلی به بی بند و باری و بد حجابی حساس بود . اگر یک وقتی می دید یک حالت دیگر می شد . تنش می لرزید و اشک از چشم هایش می آمد و همیشه هم می گفت خدا کند بعد از شهدا ما آدم شویم . هر زمانی هم توی جنگ مادرش می گفت اجازه بده برایت برویم خواستگاری می گفت مادر از این شهدایی که می آیند ـ جنازه هایی که می آیند ـ خجالت باید بکشم . حرفشان را نزن تا جنگ تمام شود .
ولایت پذیریش از حضرت امام چطور بود ؟
بی نهایت علاقه داشت . همیشه هم نوارهای حضرت امام و اطّلاعیه هایی که قبل از اینکه امام تشریف بیاورند پخش می کرد ، راجع به حضرت امام بود .
وقتی که گرفتار مشکلی می شد چه کار می کرد ؟
مشکلی که داشت زیاد قرآن می خواند . وقتی که مشکل داشت ، حرف هم خیلی کم می زد ، همیشه گوش می کرد . هر که هر چیزی می گفت گوش می کرد ، خودش حرفی نمی زد مگر اینکه از او سؤال می کردند راجع به چیزی  صبر می کرد ، مکث می کرد بعد آن جواب را می داد . همیشه عادتش این بود .
چه مواقعی عصبانی می شد ؟
عصبانی ، فرض کنید خواهرش در سن پنج ، شش سالگی دوست داشت جشن تولّدهایی که دوستانش ، دخترهای پنج ، شش ساله یا هفت ، هشت ساله می گرفتند می خواست برود ، خیلی عصبانی می شد . می گفت نه بابا تو نرو ـ همیشه هم به او می گفت بابا ـ بابا جون تو نرو ، اگر بروی بالاخره بای یک دست بزنی همان هم جایز نیست . من راضی نیستم . ببین از بابا سؤال کن ، من هم می گفتم هر چی هاشم می گوید . حسّاسیتش روی این چیزها بیشتر بود .
ایشان هم در جهاد بودند درست است ؟
بله .
چطور شد که به فکر جبهه افتادند با اینکه همان جا خدمت می کردند ؟
ایشان مسئول اعزام نیرو بود . این اواخر به مادرش گفته بود که من می خواهم بروم جبهه . مادرش گفته بود ، مادر یکی تان همیشه بیشتر جبهه نباشید چون آن برادرش هم همیشه می رفت و می آمد . سه ماه  چهار ماه می رفت و می آمد . من بروم و آن برادر دیگرش می گفت شما دیگر نروی بهتر نیست . ما که تنهاییم کسی را نداریم . گفته بود من می روم زود بر می گردم . آنجا آمده بود برای سرکشی . خط نیامده بود که آنجا بماند ، منتها رفته بود در لشگر سیّد الشهدا حاج آقا اسکندرلو بود که مسئول لشگر 10 بود . حاج آقای اسکندرلو را ایشان دیده بود ، شب دوازدهِ دوِ شصت و پنج ( 12/2/65 ) شب ضربت خوردن شهادتِ آیت الله مطهری گفته بود سید هاشم ما امشب یک حمله داریم به نام مطهّری . اگر دوست داری می خواهی ـ ایشان هم آنجا هیچ کاره ای نبود ـ اگر دوست داری بیایی ما می خواهیم عملیاتی انجام دهیم یک مأموریت داریم . گفته بود اگر مرا قبول کنید من هم از خدا می خواهم با دوستش همان آقا مرتضی که دانشگاه تهران بود وقتی من کرخه بودم ، آمدند دیدن من آنجام شب می روند و با همان عملیات به نام مطهّری می روند شرکت می کنند که همان شب هم شهید می شوند . اینها را یک تیپ عراقی محاصره می کنند و همه شان را شهید می کنند . کمتر برگشته بودند .
این آخر سر هیچ تلفنی به شما نزد ؟ ‌چیزی به شما نگفت ؟
نه اصلا خودم کرخه بودم آمد آنجا دیدن من دو روز قبل از شهادتش .
آخرین باری که او را دیدید ؟
همان در کرخه دیدمش .
چیزی بهتان نگفت ؟
نه فقط من دیدم نشسته . آن دوستش گفت حاج آقا شما می آیی بیایی در گردان ما . گفتم اگر بشود چه اشکالی دارد با شما باشم . بعد ایشان نشسته بود  روی یک تپه خاکی و دستش را گرفته بود به سرش . من صورتش را نگاه کردم . اصلا یک نور عجیبی توی صورتش دیدم . گفتم خدایا ! چرا ساکت است . هیچ صحبتی نکرد . حال و احوالی کرد و رفت نشست آنجا چون خسته شده بود و از مسافت دوری آمده بودند . بعد گفتش که بابا ، با من کاری نداری ؟ گفتم نه ، به خدا سپردم . تا کی شما اینجایی ؟ گفت تا هر وقت خدا بخواهد فعلا آماده ایم . دیگر رفت ، فردا شب نه پس فردا شبش که همان شب 12/2/65 من هم نگهبان بودم جلوی چادرهای در کرخه . شب باران می آمد و هوا هم رعد و برق بود و دیدم منورهای می آید بالا از طرف فکه . چون فاصله اش زیاد دور نیست . همان شب حمله می شود که فردا صبح برادرهای سپاهی آمدند و به من گفتند پسرت زخمی شده بیا برو تهران . ما سریع آمدیم دو کوهه  بلیط قطار گرفتند و آمدیم تهران که در تهران دیدیم که هر جا رفتیم پرسیدیم گفتند ما اطلاعی نداریم . بعد دو روز بعدش جنازه مرتضی پالیزبانی دوستش را آوردند که در همان گردان بود . بیست و دو روز بعد هم که فکه را گرفته بودند عراقی ها ، دوباره یک پاتک زدند فکه را گرفتند ، 22 روز بعد جنازه هاشم هم آمد تهران .
در دوران جبهه رفتنشان خانه می آمدند بعضی مواقع ، خاطره خاصی ندارید ؟ تحوّل خاصی در روحشان مشاهده نکردید ؟
او هر وقت به جبهه می آمد مأمورش می کردند فقط برای سر زدن می آمد  حالا برای چه سر می زد چه کار می کرد ...
اطلاعاتی بودند یعنی ؟
سپاه بود . یک کارهایی به او محول می کردند می آمد . ما از نوارهای سپاهی که داشت ما 2 تایش را هر جور توانستیم زمان جنگ گرفتیم . ایشان خیلی نوار داشت ، سخنرانی هایش و کلاس هایش . دوتایش را الان دارم که آن زمان هم به ما قسم داده بودند جز خودتان کسی این نوارها را گوش نکند اینها مربوط به جبهه و جنگ است ما هم نگذاشتیم . ما هم الان آن 2 نوار را داریم ، سخنرانیش از آن زمان که در کلاس درس داشته .
دوستان و همرزمانی که با خودش در جبهه بودند خاطره خاصّی تعریف نمی کنند ؟
یکی از آن برادران پالیزبانی که سه تایی با هم می جنگیدند یکی احمد پالیزبانی هست که او از همین صحنه زنده برگشته . می گوید همیشه با این مرتضی دوست داشتند دعای کمیل ، دعای توسّل اینها را خیلی دوست داشتند و می خواندند و زیارت عاشورا علاقه زیادی به این داشتند که دسته جمعی می خواندند و باز هم عکس هایش را دادم که گریه می کردند . همیشه هم در این حال دعا خواندن یکسره از اول تا آخر دعا گریه می کردند . توسل عجیبی داشتند . این را این آقای احمد پالیزبانی ( البته ایشان عکسش توی اینها نیست ایشان خودشان هستند ) می گفت .
تا وقتی که بعد از 22 روز جنازه اش آمد که اول جنازه اش آمد دانشگاه در اختیار دانشگاه بود ـ یک نصفه روز ـ بعد از آنجا زنگ زدند که جنازه اینجاست شما بیایید اینجا . ما آمدیم دانشگاه شریف  آنجا هم مادرش سخنرانی می کرد که ما نوارش را نداریم . عکس های متعدّدی آنجا داشتند که ما آمدیم تقاضا هم کردیم که این عکس ها را به ما ندادند یا در دسترس نبود یا نوارش را .
پشت جبهه شنیده ایم که کار می کرد  نه ؟ چکار می کرد ؟
بله  پشت جبهه جهاد دانشگاه بود ، جهاد سپاه نبود . در سپاه فقط مسئول اعزام نیرو بود یکی مالک اشتر یکی پایگاه بهشتی یکی هم نامه اش بعد آمد که آقای محسن رضایی در آن نامه از او تقاضا کرده بودند که شما سپاه شمیرانات را در اختیار بگیر . ایشان عذرخواهی کرده بود چون به علت زیاد بودن درس و کار قبول نکرده بود که ما نامه اش را بعدا به دست آوردیم . و ایشان هم نمی گفت من کاره ای هستم . همیشه هم شلوارش وصله دار بود یعنی لباس نوی سپاه را هم نمی پوشید . با همان شلوار وصله دار سپاه هم شهید شد . این لباس نوی او هم در خانه بود که سه دست دادیم به سپاه .
صحبت ها و توصیه هایی که به اطرافیانش می کرد ؟
همیشه می گفت جوانها حواسشان جمع باشد ( اینطور که در نوارش هست ) می گفت سعی کنید خدمت به مردم بکنید تا می توانید به مردم برسید و نصیحت ها و وصیت های امام گوش کنید و پیرو خط امام باشید که این در نوارهایش هم هست .
قبل از انقلاب هم فعالیت داشت ، تظاهرات و ... ؟
بله ، قبل از انقلاب سال اول انقلاب ایشان اطلاعیه ها یا نوارهایی که به دست می آورد مأمور می شد که به آن جایی که باید برساند می رساند . اطلاعیه ها را هم همه را پخش می کرد . یکجا می نشستیم ، مستأجر هم بودیم ، یک آقای استوار بود ، می گفت آخر پسر جان شما می خواهی مشت ما را با سر نیزه مقابل کنی ؟ تو می خواهی دست خالی با تانک مبارزه کنی ؟ تو چرا این کار را می کنی ؟ درست مقابل خانه ما آپارتمان بود ، روبروی هم بودیم با آن استوار . ایشان متوجه شده بود که هاشم چه کار می کند ، منتها از روی علاقه ای که به ما داشت چیزی نمی گفت . می گفت شما می خواهی مشتت را با سر نیزه طرف کنی ؟ با تانک می خواهی در بیفتی ؟ نکن این کارها را ! خودت را به کشتن نده ، می کشنت ! می بینی چه خبر است در خیابانها ؟ این می گفت چشم اما کار خودش را می کرد . همان اعلامیه ها را از جاهایی که می رفت می گرفت ـ ما که نمی دانیم از کجا ـ می گرفت و به جاهایی که باید می داد ، می رفت می داد ، بدون ترس  چند دفعه هم به طرفش تیر اندازی کرده بودند ، حتی یک دفعه هم در پایگاه مقداد میدان جمهوری ، آنجا او را زیر نظر گرفته بودند و به طرفش تیراندازی کردند که خودش تیرها را بعد به من نشان می داد ، می گفت این تیرهایی که به من زدند اینجا خورده به پنجره . الحمدالله یکی اش هم به ما نخورد و آنها هم سه تا منافق بودند که گرفتندشان . ترسی از این حرف ها نداشت که بزنندش یا بکشندش ، فقط می گفت اسلام ، خطّش این بود و برای رضای خدا هم می رفت کار می کرد .  اولش هم که انتخاب شد حقوقش هزار و چهار صد تومان بود . زیاد شده بود ، شده بود دو هزار و پانصد تومان ، سالهای آخر زندگیش بود . کارش همیشه برای انقلاب و درسش بود .  
شما این چند ساله خوابی از او ندیده اید ؟
خواب ، من اوایل که گاه خوابش را می دیدم ، یک شب آمد . گفتم بابا کجایی ،  سری به ما نمی زنی . گفت ما کارمان با کار شما جداست . شما سعی کنید نمازتان را به موقع بخوانید . کارهای خیر کنید ، ما هم جای جداگانه ای داریم اگر بشود و بتوانم به شما سر می زنم . دو سه دفعه هم خواب می دیدیم همان عبوری می دیدیم و اصلا هم فکر نمی کردیم ایشان شهید شده همان عادی خواب می دیدیم و چند لحظه ای بود و تمام می شد . تازگی ها ، سه چهار سالی است که اصلا خواب ایشان را ندیده ام . اما فامیل ها گهگاهی خوابی می بینند و می گویند .
از آرزوهایشان به شما چیزی نگفته اند ؟
نه ، نه خیر .
کلا در مسجد فعالیت خاصی نداشتند ؟
در مسجد ، ایشان زیاد نمی رفت . برادر کوچکترش خیلی می رفت اما ایشان نه . ایشان در مسجد دانشگاه چند تا قبض دارد که برای بنای مسجد دانشگاه مبلغی کمک کرده که قبض هایش هست . خیلی آرزو داشت این مسجد دانگشاه ساخته شود . می گفت بابا این مسجد دانشگاه در تهران یک نمونه است شاید هم در خاورمیانه . چون نقشه اش که ماکتش هست خیلی مسجد عالی ای می شود اگر ان شاء الله ساخته شود . به ما می گفت اگر شما مبلغی برای ساختن این مسجد بگذارید خیلی ثواب دارد . اما خودش سه تا قبض دارد که برای بنای مسجد کمک کرده .
خاطره ای از دوران جنگش ، دوستانش برای شما تعریف نکرده اند ؟
چرا ، آقای پهلویی خانه ما بود به نام جواد واضعی فر که این سؤالاتی را برای گزینش سپاه آورد که هاشم برود در سپاه . از این آقا خیلی خوشش می آمد چون چند سال هم در یک مدرسه با او درس خوانده بود . بعد ایشان گفت حاجی راضی هستی پسرت باید در سپاه مثل من لباس بپوشد ؟ امّا این هم اسارت دارد هم شهادت دارد هم سختی دارد هم مشکلات ، هم ممکن است یک وقتی شهید شود ، اینها را دارد . گفتم هر چی شما رفتی قبول کردی من هم برای پسرم قبول دارم چه اشکالی دارد ؟ ایشان از این آقای جواد واضعی فر خیلی خوشش می آمد و با همان آقا رفت برای گزینش و رفت در سپاه عضو شد . دوستانش هم همیشه همین بچه های سپاه و بچه های انقلابی بودند که برای انقلاب فعالیت می کردند .
شهادتش چه تأثیری روی خانواده گذاشت ؟
معلومه یک نفر که در یک خانواده شهید شود اثر دارد . پسر خاله ایشان به نام ناصر رودباری که الان عکسش اینجاست می آورم خدمتتان چند سال قبل از شهادت هاشم شهید شد بعد هاشم متوجه شده بود که پسرخاله اش شهید شده اما خانواده اش اطلاعی نداشتند چون جسدش دو سه سال پیش آمد ، تقریبا 12 سال مفقود الجسد بود . بعد گفت به خاله ام نگویید که ناصر شهید شده اینها طاقت شهید ندارند . عکسش را برای بزرگ کرده بودند در روزنامه شب آورد خانه . گفت این عکس ناصر است بازش نکنید ، هیچ کس نبیند تا وقتی یکی از خانواده ما شهید شد و یکی از خانواده ما شهید می شود ، من این قول را به شما می دهم . یک نفر از خانواده ما شهید می شود ، هر وقت او شهید شد شما این عکس را بدهید به خاله ام بگویید ناصر هم شهید شده که ما عکس را یک سال بعد از شهادت هاشم باز کردیم . امسال هم برای اولین مرتبه در سالروزش عکس را بردیم سر مزارش که خانواده ناصر که می آیند ما بگوییم برای اولین مرتبه که وصیت هاشم این بوده که این عکس را نشان ندهیم تا وقتی یک نفر از خانواده ما شهید شود که خود هاشم شهید شد .
حاج آقا  وقتی می خواستند به جبهه بروند مادرها عموما دل نگران هستند . چطور ایشان مادرش را آرام کرد ؟
ایشان آمده بود . مادرش را با خانم آن دوستش که شهید شده را (ایشان زن گرفته بود) برده بود فروشگاه پیروزی، میدان پیروزی که فروشگاه رفاه است و تازه تأسیس شده بود ، گفته بود که مرتضی پالیزبانی الان جبهه است و او زودتر از من رفته جبهه شما مادر به خانمش بگو هر چه می خواهد من می خواهم یک چیزی به عنوان یادگاری برایش بخرم . خانم مرتضی گفته بود نه من چیزی توقع ندارم . من سلامتی شما را می خواهم . این حرفها چیست ؟ مرتضی هم رفته می آید . مسئله ای نیست ولی هاشم به مادرش گرفته بود نه شما بگویید من یک چیزی برای ایشان بخرم . بعد یک میز اتو برای خانم مرتضی پالیزبانی هدیه خریده بود از فروشگاه به مادرش هم اصرار کرده بود هر چیزی بخواهد بخرد که مادرش گفته بودند من چیزی نمی خواهم . گفته بود پس این میز اتو را از طرف من شما به خانم مرتضی پالیزبانی قابلی ندارد . من هم با مرتضی می روم انشاالله دوباره برگشتیم بعد یک کار خوبی برایتان می کنیم . همان روز هم اینها را برده بود چلوکبابی رفتاری در خیابان شاپور سابق به آنها ناهار داده بود و خداحافظی کرده بود و فردا صبح با قطار آمد که سه روز بعدش هم آمد دیدن من با همان آقا مرتضی . بعد آقا مرتضی هم که خانمش حامله بود ، یک پسر داشت به خانمش وصیت کرده بود من می روم جبهه اگر نیامدم این بچه که به دنیا آمد اگر دختر بود اسمش فاطمه است  اگر هم که پسر بود اسمش مرتضی ، چون ایشان شاگرد مرتضی مطهری بود و شب حمله ای که شد به نام مرتضی مطهری بود اسم آن پسر هم که به دنیا آمد بعد از شهادتش اسمش را گذاشتند مرتضی که این آقا هم حالا سن پانزده ، شانزده ساله است و ماشاء الله پسر درس خوان و خوبی شده است . این آخرین کارش بود که این کار را کرد و آمد جبهه .
وقتی از جبهه بر می گشت از  جبهه نمی گفت ؟
نه  از جبهه که می آمد فقط می گفت زندگی اگر هست آنجاست . صفا اگر هست آنجاست . محبت اگر هست آنجاست . اینجا را ول کنید . می گفت بابا تا می توانی آنجا را داشته باش . این زندگی ادامه دارد اما آنجا بالاخره تمام می شود . یک روز هم به مادرش گفت مادر می گویی چرا می روی ، اما این جنگ تمام می شود ، درهای بهشت هم بسته می شود و دیگر خوشا به سعادت کسی می شود که حق را آنجا بگیرد . این زندگی هست . این آب باریکِ همیشه هست . بالاخره جنگ تمام می شود و با تمام شدن جنگ درهای بهشت بسته خواهد شد .
اگر می توانید باز هم از این فضیلت هایش بگویید ؟
من عرض می کنم چهار بچه دارم ، سه تای آنها هستند . منتها هاشم یک چیزی بود خدا به ما داد و ما تا بود قدرش را ندانستیم . الان با اینکه این همه از شهادتش می گذرد 16 ـ 15 سال ، 65 تا حالا چقدر می شود ؟ 16 ـ 15 سال ما هم هر چه از ایشان داشتیم هر که آمد داریم . دست خط  لباس ، نوشته هایش ، راجع به خواب هایی که شب های دیده یادداشت می کرد ، دست خط نوشته هایی که داشت ، دعاهایی که نوشته بود روی کاغذ ، ما هر کسی آمد از سپاه لباسهایش را ، همه را گرفتند و ما هم دادیم . خاطراتش را هم ما کم کم یادمان می رود . باز خدا عاقبت شما را به خیر کند که لااقل می آیید و ما اینها را می گوییم که اینها بماند برای بعدها ، ما که دیگر آخر خطّیم و خودمان هم دیگر چیزی نیستیم مهمان خدائیم . چند صباحی که هستیم تا خدا روزی بدهد هستیم و بعد هم که هر وقت خدا مصلحت دانست یا علی مدد . رضاییم به رضای خودش . بله این امانتی بود در دست ما که ما دو دستی دادیم به راه خودش . خودش داده بود و ما این لیاقت و سعادت را نداشتیم که ایشان را درست بشناسیم مثل بچه های دیگر با او رفتار می کردیم همانطور عادّی . اما عادّی نبود  اصلا یک جوشش دیگر داشت . توی یک خط و یک بعد دیگر بود .
اگر باز هم از فضیلت هایش بگویید ...
از فضیلتش این بود که ایشان همیشه ساکت بود . یک روز عصر یادم است که با موتور و لباس سپاه آمد . من خانه بودم مادرش گفت که عزیزم ( مجید جان ) نان نداریم . شما محبت می کنی بروی نان بگیری ؟ تازه آمده بود و خسته بود . گفت چشم می روم می گیرم . آمد پایین  موتور را برنداشت . پیاده رفت ، مسافتی بود از خانه تا نانوایی . بعد نان را که گرفت آمد خانه مادرش گفت مادر این موتور را که گرفتی اینجا گذاشتی ، چرا با موتور نرفتی . گفت مادر آن موتور مال سپاه است و آن بنزینی که توش ریخته اند مال سپاه است مأموریت و مسئولیت من تا خانه است و از خانه تا محل کارم . من نباید با موتور بروم نان بگیرم . من با پایی که خدا داده می روم نان می گیرم و کار دیگری می کنم . فقط اخلاصی که داشت بود . امانت نگه دار عجیبی بود . آن سی تومانی که جمع کرده بود یکی از بچه هایی که به او زمین حاکم شرعی داده بودند و متاهل بود ، آن سی تومان را به او قرض داده بود که او برود خانه اش را بسازد و در آن بنشیند ، به ما هم نگفته بود بعد در وصیتش که به آقای علوی گفته بود ، گفته بود حاج آقا علوی من سی تومانم دست یک برادری است ، خودش بعدها می آید می دهد به پدرم . روز چهلم ایشان که آن آقا شرکت کرده بود ، بعد گفت حاج آقا یک امانتی دست من دارید . گفتم من نه شما را می شناسم نه امانتی به شما داده ام ، چطور مگر ؟ گفت سید شما سی تومان به من قرض الحسنه داده ، من خانه ام را ساخته ام . سی تومان آن موقع خیلی پول بود که ایشان کمک کرده بود من این پول را پولدار که شدم می آیم می دهم به شما این امانت دست من است . بعد به حاج آقا علوی گفتند که به ایشان چه گفته ما تازه متوجه شدیم که این سی تومانی هم که پس انداز کرده خودش داده به یک دوست متأهلش که ایشان برود خانه بسازد . این را هم بعدها به ما دادند که وصیت کرده بود . آقای علوی فرمودند سه هزار تومان خمس می شود . ما سه تومانش را بردیم دادیم به آقای علوی به اضافه آن هزینه یک ماه روزه ، یک ماه نماز که تقدیم کردیم به حاج آقا علوی .
شنیده ایم که خیلی منظم بودند ...
نظمشان بی اندازه نظم داشت . از نظر امانتداری ، از نظر اینکه حرام و حلال نشود ، از نظر اینکه بلند صحبت نکند . من خودم از بچگی یواش صحبت می کردم ؛ اما کسی در خانه اگر یک وقت ( برادرش ) بلند صحبت می کرد ، خیلی ناراحت می شد که چرا بلند ؟ نکنه همسايه بغلی ما ناراحت شود! اگر یک وقت این دختر کوچک ها بدون روسری بودند ـ همان زمان بعد از انقلاب ـ می آمدند پایین . ایشان همیشه در جیبش شکلات داشت ، در می آورد می داد دستی به سرش می کشید . می گفت روسری یادت نرود ، تو یک دسته گلی که باید گرد رویت ننشیند و خیلی هم دعایش می کرد . این دخترم هم به حرفش گوش می کرد؛ بلافاصله با روسری  می رفت مادرش روسری اش را سرش می کرد ، همیشه با روسری بود . آنجا کارش همین بود . هیاتی بود آنجا بچه کوچولوها شروع کرده بودند با سیخ کباب پرچم درست می کردند ، بنام هیئت حضرت علی اصغر که ایشان به بچه ها می گفت عزاداری کنید ، بچه های خیلی کوچولو ، و اینها جوانها شده اند و آنجا می روند هر کدام 25 ـ 24 سال خیلی هایشان هم متأهل شده اند . آن هیئت حضرت علی اصغر هم در همان مجتمع که ما بودیم برقرار است . الان خیلی هم منظم شده ، یک حسینیه قشنگی ساخته اند و آن هیئت پا گرفته و به ثبت رسانده اند و یک هیئت خیلی عالی ای شده .
شنیده ایم که خیلی هم تلاش و پشتکار داشته اند ؟
بله تلاش برای سپاه ، فقط تلاشش برای درسش بود و برای سپاه . خیلی درس می خواند . خیلی عجیب علاقه داشت به درس و درس می خواند . خاطره اینکه شبها ما هر وقت نگاه می کردیم مشغول درس بود و شب هم که چراغ اتاقش روشن بود ، مادرش می رفت خاموش کند ، می گفت دارد درس می خواند یا می گفت دارد نماز می خواند . من شب های خاموشی یادم است خاموشی ای که نهان انقلاب بود هیچ کس حق نداشت لامپ روش کند ، ایشان با همین دوستش آقای مرتضی پالیزبانی می آمدند خانه ما . ما کرسی را با لامپ روشن می کردیم که حرارت داشته باشد کرسی داشتیم . اینها سینه خیز زیر کرسی با لامپ زیر کرسی مشق هایشان را انجام می دادند که ما لامپ روشن نکنیم . عوض اینکه ما زیر کرسی بنشینیم کرسی مال مشق اینها بود . اینها تا کمر توی کرسی مشق می کردند با همان لامپ زیر کرسی .
آخرین باری که آمدند یادتان هست چه کارهایی کردند ؟ احساس دلتنگی نمی کردند ؟ خودشان می دانستند قرار است شهید شوند ؟
من نبودم . به مادرش گفته بود یک نفر از این خانواده باید شهید شود ، من قول می دهم . گفت یک نفرمان باید شهید شود چون ما سه نفر مرتب می رفتیم و می آمدیم ، آخرین بار هم که عرض کردم رفتند میدان تره بار پیروزی فروشگاه رفاه که همان خرید را کرده بود برای خانم دوستش که دوستش هم جبهه بود که آمده بود جبهه با همان دوستی که برای خانمش کادو خریده بود با هم شهید شدند .
اگر باز هم خاطره ای در ذهنتان هست یا یادتان آمده بیان کنید ؟
نه من شرمنده ام ، دیگر چیزی یادم نیست . خدا عاقبت شما را به خیر کند . انشاء الله ما برای شما آرزوی توفیق و پیروزی و سلامتی می کنیم . شما و تمام برادران و دخترهای ما که در دانشگاه هستند و تمام دانشگاه های ایران ، خدا عاقبتتان را به خیر کند . سلامتی شما را از خدا می خواهیم .
 
 وصیت نامه شهید سیدهاشم حریربافان
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران و به امید پیروزى قواى اسلام بر کفر جهانى و به امید برافرازى پرچم اسلام در سراسر جهان.
خدایا ترا سپاس بیکران مى‌گوییم که به ما توفیق شرکت در این جهاد مقدس عطا فرمودى و مرا لایق دانستى که در سلک شهدا قرار گیرم.
و اما بعد:
آخر فروردین ماه سال 65 هجرى شمسى را سال خودم قرار داده و مقادیرى خمس داده شده و مقادیرى را که مانده درج مى‌نمایم تا در صورتیکه در نبودم خانواده‌ام مطلع شده و باقى حساب را بدهد .مقدار خمس داده شده و باقیمانده از موجودى با توجه به اینکه مقدار موجودى مى باشد خمس آن را درمورخه 18/1/65 به حاج آقا علوى امام جماعت مسجد دانشگاه صنعتى دادم که برگه آن موجود است. مبلغ دیگر آن را در مورخه 31/1/65 به همراه آقاى  علوى به دفتر وجوهات حضرت امام تقدیم کردم که برگه‌اش را هنوز از حاج آقا علوى نگرفته‌ام پس روى هم این مقدار خمس را داده‌ام و مبلغى باقى مانده که بدهید.
مقادیر دیگر دارایى که خمس به آن تعلق مى‌گیرد با توجه به اینکه سال خود را آخر فروردین 65 قرار داده‌ام حقوق اسفند و فروردین نیز شامل خمس مى‌شود منتهى به دلیل آنکه هنوز نگرفته‌ام بعد از وصول مى‌بایست خمس آن داده شود
T در ضمن مبلغى از برادر دانشجوى رشته شیمى دانشگاه مى خواهم که مى بایست بعد از وصول خمس آن داده شود. انشاءالله مابقى خمس را بدهید.
مقدارى از پول خودم را براى خواندن نماز بدهید. حدود یک سال ،وصى من پدرم و در غیاب ایشان مادرم مى‌باشد. کتابهاى دانشگاهى را به کتابخانه دانشگاه اهدا کنید.
در آخر از تمام فامیل و دوستان حلالیت مى‌طلبم و امیدوارم هر بدى که از من دیده‌اند به خوبى خودشان ببخشند.
والسلام علیکم و رحمة الله
10/2/65
http://www.golzarefava.com
۲۷ تیر ۱۳۹۰ ۱۱:۵۴
  • نظرات بینندگان

میانگین امتیاز کاربران: 0.0  (0 رای)

امتیاز:
 
نام فرستنده: *
پست الکترونیک:  
نظر: *
 
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500